سوار دشت هاي صفر
وقتی که سنگفرش حیات٬سخت است و امین٬ برای در هم لولیدن کرمها چه جای رستگاری برای ریشه هاست؟ وقتی مسیح را،جابه جا، بر سر هر شالیزار، مصلوب میکنند. کدام کلاغ است، که به رستگاریش امیدی نیست؟ نخ ذوقم را، سر پیدا شدنی نیست که نیست درز این قافیه ها کوک چندین کلمه کم دارد... کاش میدانستی پشت این حجم سکوت غزلی پنهان است که تبارش از یخ و تنش بس سرد است و به تبعید در این باکره ی دامنه ها محکوم است سنگ اتش زنه ای این بغضش وای اگر فاصله ها بگذارند چه حریقی چه حریقی... امروز عینک خوش بینیمو زدم همه ادما رنگیند چند لایه رنگ روی هم بعضی هم چند رنگ دلم بدجور هوای مدادرنگیهامو کرده دست کم رنگ هاشون از پیکره هاشون پیدا بود اگر نه از خطوط نقشهاشون شک نکنید،هنوز خوش بینم،خوش بینم به این ضد رنگها اخرین لحظات یک ... توی تاریکی فرو رفتن لبه ی تیز چاقو رو توی تنش حس کرد تنی که جا به جا سوخته بود از آخرین اشکهای آخرین شمع زندگیش هیچ قطره ی خونی به اطراف پاشیده نشد فقط لکه ی قهوه ای رنگی برق زد روی تیغه ی چاقو مثل خون ماسیده ای [صدای تشویق جمعیت] البته تفاوت های زیادی هم هست بین یه گلادیاتور و یه کیک شکلاتی و شاید یه دلقک کولی سرگشته ی مغموم ٬ در به در میگشت شاید به دنبال کسی آشنا با طرح چادر بر ضمیر زندگیش هر نوشته ای پرده ست گاه نباید به آهار نوشته ها دست زد *** درد ریزه هایم را زدم به شیشه ی احساس شما دو جداره بود و نفهمیدید
دل بسته بودم به رقص قلم روی خطوط مبهم کاغذ ندانستم کاغذ هم دوروست

| Design By : Night Skin |

