سوار دشت هاي صفر
همسایه مان سمت خورشید را میدزدد پایین ترش میکشد ـ مایل ترش میکند ـ و سایه ی قد کشیده ی درخت ها در پاییز ساختگی آقای همسایه بیش تر قد میکشد تا سایه ی دستهایمان به میوه هایشان نرسد ـ درخت های کش آمده ی روی زمین ـ *** پدرم سهم خودش را حساب میکند همین دیروز، اجاره ی سایه را میدهد ـ لبخند کج اقای همسایه ـ *** طعم گس خرمالوی نرسیده نگاههای نگران مادر خیال خام یک تصور نارس هوس صعود از ارتفاع های نامعلوم قدم های لرزان اول و بعد شهامت گذر از گدار ها و گردنه ها و چیدن خورشیدکهای آویزان از بالای قله ی کوهها ... و باز همسایه مان سمت خورشید را میدزدد و سایه انگار کش تر می آید کش تر و خورشیدک ها از این سمت بالا میروند وسوسه شهامت را هل میدهد: ـ بالاتر، بالاتر و باز همسایه مان سمت خورشید را بیشتر و بیشتر و بیشتر میدزدد و بعد... ... زمستان میشود انگار خورشیدکهای محو گدوکهای پربرف لرزش پاها لغزش انگشتها ...، صدای افتادن خرچ خرچ گنگ شکستن چیزی ... سایه ام پای شکسته اش را میگیرد پایین سایه ها درد میکشد مچاله میشود و باز پدرم ـ سال بعد ـ سهم سایه اش را حساب میکند وقتی که سنگفرش حیات٬سخت است و امین٬ برای در هم لولیدن کرمها چه جای رستگاری برای ریشه هاست؟ وقتی مسیح را،جابه جا، بر سر هر شالیزار، مصلوب میکنند. کدام کلاغ است، که به رستگاریش امیدی نیست؟ نخ ذوقم را، سر پیدا شدنی نیست که نیست درز این قافیه ها کوک چندین کلمه کم دارد... کاش میدانستی پشت این حجم سکوت غزلی پنهان است که تبارش از یخ و تنش بس سرد است و به تبعید در این باکره ی دامنه ها محکوم است سنگ اتش زنه ای این بغضش وای اگر فاصله ها بگذارند چه حریقی چه حریقی... امروز عینک خوش بینیمو زدم همه ادما رنگیند چند لایه رنگ روی هم بعضی هم چند رنگ دلم بدجور هوای مدادرنگیهامو کرده دست کم رنگ هاشون از پیکره هاشون پیدا بود اگر نه از خطوط نقشهاشون شک نکنید،هنوز خوش بینم،خوش بینم به این ضد رنگها اخرین لحظات یک ... توی تاریکی فرو رفتن لبه ی تیز چاقو رو توی تنش حس کرد تنی که جا به جا سوخته بود از آخرین اشکهای آخرین شمع زندگیش هیچ قطره ی خونی به اطراف پاشیده نشد فقط لکه ی قهوه ای رنگی برق زد روی تیغه ی چاقو مثل خون ماسیده ای [صدای تشویق جمعیت] البته تفاوت های زیادی هم هست بین یه گلادیاتور و یه کیک شکلاتی و شاید یه دلقک کولی سرگشته ی مغموم ٬ در به در میگشت شاید به دنبال کسی آشنا با طرح چادر بر ضمیر زندگیش هر نوشته ای پرده ست گاه نباید به آهار نوشته ها دست زد *** درد ریزه هایم را زدم به شیشه ی احساس شما دو جداره بود و نفهمیدید

| Design By : Night Skin |


